مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

يه نگاهي به پستاي قبلي ميندازم... بعدش ميرم سراغ نظراي قديمي... هي يادش به خير . بازم خوندن بعضي از نظرات يه لبخند روي لبام ميشونه ... ديدن وبلاگاي كه بسته شده باعث ميشه يه بغض مزاحم توي گلوم پيداش شه... پيش خودم فكر ميكنم جقدر دلم براي نوشته هاي فلان وبلاگ تنگ شده ... يادش به خير... حالا كه فكر ميكنم بايد با همه ي اين خاطرات خداحافظي كنم يه جوري ميشم. يه حالتي بين خوشحالي و ناراحتي . خيلي خاطرات خوبي داشتم تو اين مدت. دوستاي فوق العاده اي پيدا كردم اما...

چند بار خواستم وبلاگمو ببندم اما هميشه به صورت موقت ميرفتم... اين رفتنم ديگه فرق داره . دارم ميرم كه برم .ديگه اين خونه مجازي برام هيچ لطفي نداره. توش احساس آرامش نميكنم . در كل راحت نيستم ديگه . شايد يه خونه مجازي ديگه درست كردم، با اسم مستعار... نميدونم ولي شايد يه روزي اينكار رو كردم. تنها چيزي كه ميدونم اينه كه ديگه نميخوام اين جا رو آپ كنم. هر از چند گاهي ميام و نظراتم رو چك ميكنم اما اپ نخواهم كرد ...

دوستايي كه تا الآن پاي ثابت وبلاگشون بودم ميتونن مطمئن باشن كه همچنان به وبلاگشون خواهم رفت ... اگه كسي خواست ادرس خونه دومم رو داشته باشه يه نظر بزاره كه اگه خونه مجازي ديگه اي درست كردم ادرسشو بهش بدم ... اما كسايي كه آي دي م رو دارن (پرستو، راحيل، سها، مريم و ...) من آي ديمم عوض ميكنم و ديگه با اين قبليه آن نميشم. ولي توي id جديدم ادتون خواهم كرد .

تو اين مدت دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم. در عوض كسايي م بودن كه باهم اختلاف داشته باشيم... دارم ميرم كه يه كم راحت شم. ديگه نگم اخ اگه فلان چيزو بنويسم فلاني ممكنه فكر كنه منظورم اون بوده و ...

 اينم يه پيغام كوچولو براي تك تك كسايي كه تو اين مدت ديدمشون و دوستشون دارم اين رو نه براي انجام وظيفه نوشتم و نه سرسري نوشتمش. روي تك تك شون فكر كردم و حرف دلم رو نوشتم (ميدونم يه كم طولانيه اما اگه حوصله ندارين همه ش رو بخونين فقط اسم خودتونو پيدا كنين و توضيح مربوطه رو بخونين) ( از اونجايي كه خانوما مقدم ترن اول از خانوم هاي گرامي شروع ميكنم)   :

پرستو جونم، واقعا برام مثل خواهر نداشته م بودي. خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم. اون موقع هايي كه ميفتادم رو فاز غرغر كردن و از زمين و زمان ميناليدم خيلي قشنگ به حرفام گوش ميدادي و ارومم ميكردي. به خاطر همه چي ازت ممنونم

مريم جونم، واقعا خوشحالم از اين كه دوست خوبي مثل تو پيدا كردم... اينم يكي از فايده هاي اين وبلاگم بود. توئم خيلي از اوقات سنگ صبور من شدي و به حرفام گوش كردي. ممنونم ازت

نگار عزيز، خيلي خوشحالم كه وبلاگتو ديدم. يكي از بهترين دوستاي اينترنتي م هستي .

سها جون، هميشه وبلاگتو دوست داشتم و از خوندنش لذت ميبردم. اميدوارم كنكورت رو خوب بدي و مثل قديما پر كاري شي و تند تند آپ كني

راحيل عزيزم، هرچند به خاطر كنكور كمتر ميديدمت اما همونم غنيمت بود. هيچ وقت يادم نميره كه تا مدت ها فكر ميكردم پسري. چيه خب؟ مامانم كتاب اسم نوشته يا بابام؟ چه ميدونستم راحيل اسم دخترونه س؟!  راستي تو بودي كه منو چلچراغ خون كرديا .  اميدوارم هميشه موفق باشي و هر رشته اي دوست داري قبول شي.

 نازلي جونم، هميشه هم خودت رو و هم وبلاگت رو دوست داشتم. برات آرزوي موفقيت ميكنم. فكر كنم توي اين يك ماهي كه نيستي حسابي دلم برات تنگ شه

رونيكاي مهربون، هميشه سعي كردم دوستي تو و نازلي رو براي خودم الگو قرار بدم. از وقتي رفتي خارجه ! كمتر آپ ميكني. دلم برات تنگ شده

ياراي عزيزم، تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه خيلي دوستت دارم و خیلی خوشحال شدم که دیدمت .

گلابتون عزيز، چيزي ندارم بگم جز اين كه دلم برات تنگ ميشه و برات ارزوي موفقيت ميكنم .

شاذه جونم، هميشه از توانايي ت توي نوشتن لذت بردم. براي خودت و خانواده ت آرزوي سلامتي و موفقيت رو دارم

پت عزیزم،  نوشته هات رو دوست داشتم و دوست خواهم داشت . برات آرزوی موفقیت و سلامتی دارم

ساني عزيزم، يه بار بهت گفتم، بازم ميگم دلم براي نوشته هات خيلي تنگ شده... اما از اونجايي كه خيلي آدم قانعي هستم به همون چت كردنم راضي م   .

شهلا جون، وبلاگ خوبي داري . موفق باشي عزيزم ...

افسانه جونم، خوشحالم كه دوباره نوشتي. ديگه داشتم از ديدن پست جديد تو وبلاگت نا اميد ميشدم

سمي جان، برات آرزوي موفقيت دارم عزيزم .

 محسن، قدر نوشته هات رو بدون. خيلي ساده و روون مينويسي و همين باعث ميشه هر چي مينويسي جذاب باشه . توي اين مدت از مصاحبتت ( درست گفتم ديگه؟) خيلي لذت بردم.ممنون

محسن، به يمن وبلاگت با خيلي از كتابا آشنا شدم. ممنونم و اميدوارم هميشه موفق باشي. در ضمن از مصاحبت ( كلمه ي ديگه اي براي رسوندن منظورم به ذهنم نميرسه!) با توئم خيلي لذت بردم  

محسن،‌ با اين كه رفتي اما خب شايد يه روزي برگردي و اين رو بخوني... اميدوارم هر جا كه هستي موفق باشي. در ضمن خيلي حيف شد كه وبلاگتو بستي. بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكردم دلم براي نوشته هات تنگ شده. آخه ديگه كسي نيست كه باهاش به طور منطقي بحث كنم... يادش به خير

شهاب، از حرفات و نصايحت ممنونم. كمك بزرگي بودن  هم براي تو هم براي سارا ارزوي موفقيت دارم

امین، هميشه نوشته هات رو حس كردم.اون غمي كه تو نوشته هات بود رو درك كردم. از اين كه وبلاگت رو ديدم هم بسيار خوشحالم  يه وقت وبلاگت رو نبنديا. واقعا حيفه. آخه خيلي قشنگ مينويسي  

اميد، قبلاها خيلي پُركارتر بوديا... اما هميشه مطالبت جالب بودن

ايليا، هميشه مطالبت رو دوست داشتم. هم باهاشون خنديدم و هم گريه كردم. بعضي وقتا حسابي باعث ميشدي برم تو فكر و بعضي وقتام در اوج ناراحتي يه لبخند روي لبام نشوندي ... ممنونم

امين، وبلاگت همچنان جزو وبلاگاي مورد علاقه م خواهد موند . موفق باشي .

پرهام، هرچند هر از گاهي نتونستم نوشته هات رو بفهمم ، اما در مورد اونايي كه فهميدم بايد بگم كه خيلي قشنگ بودن .

كاوه، هيچ وقت كسي رو كه اينهمه سعي و تلاش كرد تا منو آدم كنه و بهم پاراگراف بندي كردن رو ياد بده   فراموش نميكنم . آخه خيلي زحمت كشيدي تا عادتم دادي كه عين ادم بنويسم

مهر مهربون، برات ارزوي موفقيت دارم

اگه كسي از قلم افتاد معذرت ميخوام. براي همه تون آرزوي سلامتي و موفقيت ميكنم ( از ته قلبم). اگه بدي از من ديدين حلالم كينن ...

پ.ن: سراغمو از مامانم يا فرانك نگيرين. هيشكي نميدونه كه يه خونه مجازي ديگه درست ميكنم يا نه؟ شايد همين امروز يكي ديگه درست كردم، شايد فردا شايد يه هفته ديگه شايد يه سال ديگه... معلوم نيست

پ.ن۲:توی دنیای واقعی من یه سری ادما رو تحمل میکنم. اونام منو تحمل میکنن. اما دیگه اینجا لازم نیست.اگه گفتم هر کی ادرس وبلاگ بعدی م رو میخواد بگه به خاطر این بوده که اگر کسی منو تو دنیای مجازی تحمل میکنه دیگه مجبور نباشه تحملم کنه...

خداحافظ ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:18 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
*تقریبا میشه گفت دلم میخواد کله م رو بکوبونم به دیوار   . نمیدونم با اینهمه کار که ریخته رو سرم چه جوری کنار بیام؟ هیچ چیزی برای آپ کردن به ذهنم نمیرسه... باید یه مقاله ی نجومی خارجکی (ترجیحا انگلیسی) پیدا کنم. بعد بشینم ترجمه ش کنم که فردا تحویل بدم . من نمیدونم منو چه به ترجمه کردن. اونم ترجمه چی؟ مقاله نجومی... این مقاله ها که به زبون مادری م نوشته شده رو من به زور میفهمم. چه برسه به اونی که انگلیسیه . یکی نیست به این معلم نجومه بگه آخه پدرت خوب مادرت خوب کجای قیافه ی من به مترجما میخوره؟    خیلی خوشم میاد از انگلیسی حالا باید تحقیقاتم انگلیسی باشه و من ترجمه ش کنم. اون خبرایی به که توی سایتای ایرانیه رو قبول نداره ... بابا من از این زبون خوشم نمیاد. برم به کی بگم؟ ( اینو بگما. من بین زبونای دیگه انگلیسی رو ترجیح میدم . میدونم که خیلی م لازم و حیاتیه دونستنش اما خب فقط به فارسی و زرگری علاقه مندم  )

 **خيلي راحت زندگيت عوض ميشه. حتي با يه جمله، جمله چيه؟ با يه كلمه م مسير زندگي آدم عوض ميشه . سر كلاس بوديم كه خانوم "س" اومد سر كلاس و گفت كيا ميخوان روبوكاپ شركت كنن؟ منم شركت كردم. گفتم ضرر نداره كه ميريم يه امتحاني ميديم ... وقتي فهميدم ازمون جمعه صبحه به خودم و كسي كه ثبت نامم كرد و پايه گزار روبوكاپ و اون مسئولي كه نميدونه! بنده جمعه ها ميخوام بگيرم تا ساعت 12 بخوام يه خروار فحش! دادم . اولش پشيمون شدم. نميخواستم برم ازمون رو بدم. چيه خب؟ ميخواستم بگيرم بخوابم...

 خلاصه جمعه صبح بابام بيدارم كرد و رفتيم حوزه ی "..." ( ) . وقتي رسيديم ديديم حدودا نيم ساعت ديگه ازمون شروع ميشه. بابام رفتيم كله پاچه خورديم . گفتم بابا پايه اي آزمونو بپيچونيم بريم كوه؟  گفت نه خودم كلي كار دارم ... رفتيم و منتظر بوديم بگن بريم سر جلسه بشينيم كه يهو ازاده رو ديدم. ( يكي از همكلاسياي اول و دوم راهنمايي م كه تو اين مدت گهگداري بهم ميزنگيديم) كلي خوشحال شدم. نميدونستم حوزه ش با من يكيه. رفتيم سر جلسه و تا وقتي كه اون خانوم محترم داشت خودش رو پشت ميكروفون خفه ميكرد تا يه سري موارد لازم! رو برامون توضيح بده من و ازاده داشتيم راه هاي تقلب رو بررسي ميكرديم. خيلي خنديديم. ماشالله آزاده م وقتي بيفته رو دور خنده ديگه نميشه جلوش رو گرفت ... هي چرت و پرت ميگفتيم و ميخنديديم. مراقبه: بچه ها اروم باشين. به خصوص شما دوتا ( ما؟ نه ) من( با يه لحن معصومانه!): آخه من اين دوستم رو سه چهار ساله نديدمش . همين الان پيداش كردم ( من يك يا دو هفته قبلش تولد گرفته بودم و ازاده م بود. حالا دوستاي من كه قضيه رو ميدونستن و ايضا ازاده جان تركيدن از خنده به خاطر سرعت عمل سريع من كه تا اين جمله از دهن مراقبه در اومد من جوابشو دادم  !!)  

 خلاصه آزمون شروع شد و مام دیدیم بیخیال تقلب شیم سنگین تریم. با اونهمه فاصله ای که صندلی م از آزاده داشت و مراقبه که تقریبا میشه گفت تو حلقمون بود امکان عوض کردن پرسش نامه نبود ... يه بار دفترچه رو تا آخر رفتم. هر سواليو ميتونستم جواب دادم. وقتي دوباره برگشتم از سوال يك كه هر كدوم رو كه جواب نداده بودم روش فك كنم ديدم اصلا حوصله ندارم . مراقبه رو صدا كردم:"ببخشيد خانوم. ميشه به اون دختره كه دو تا صندلي جلوتره (الميرا) بگين اگه سوالاش رو جواب داده پاشيم بريم؟ آخه من ميدونم ما دوتا به هواي همديگه تا آخر آزمون ميشينيم و هيچ كدوممونم به هيچ جا نميرسيم ." مراقبه كه خنده ش گرفته بود رفت و پياممو به الميرا رسوند. الميرام گفت كه ۱۰ دقيقه ديگه پاشيم... من و الميرا و مائده هم مسير بوديم. اول خواستيم با brt برگرديم كه ديدم اونم تعطيله و تمام راهو تا مدرسه پياده اومديم و بعدشم من دوباره پياده تا خونه اومدم... اصلا نتايج روبوكاپ برام مهم نبود و به خاطر همينم اصلا نرفتم تو سايتشون. گفتم اگه قبول شده باشم خود مدرسه بهم ميگه ديگه... تا اين كه ازاده زنگ زد و گفت قبول شدم. اول نميخواستم كلاساشو برم اما وقتي فهميدم برنامه نويسيه گفتم با كله ميام . حالا كلاس روبوكاپم ميرم. بد نيست. البته استاده قيافه ش اصلا به استادا نميخوره. من كه نهايت احترامي كه ميتونم براش قائل شم اينه كه معلمه صداش كنم . اخه سن و سالش اصلا به استادا نميخوره . خودشم دانشجوئه . ما كه سر كلاس فقط صداش ميكنيم آقاي "...." ( طبق معمول فاميلي سانسور شد ) كلاسه خوبه. معلمه م خوبه. حالا بعده ها بيشتر در موردش مينويسم. بايد با brt برم و بیام...

كلاس گيتارم ميرم . حسابي وقتم پره. از اون پُر تر مخمه كه تقريبا در شُرُف تركيدنه.

پ.ن: نميدون بايد چي كار كنم؟ حسابي سردرگمم .. هر كي يه چيزي ميگه و من هنگ كردم .. . عاشق اون آلبوم ماهان بهرام خان شدم... روز و شب دارم به اون گوش میدم. یکی اون یکی م آهنگ ۱۱ البوم آخر فرزاد فرزین

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:5 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

* ساحل جونم   ، عزيز دلم غصه نخوريا . هيچي نيست من مطمئنم زن عمو سالم تر و سر حال تر از هميشه برميگرده خونه ... زن عموي خوشگل و مهربونم رو امروز عمل ميكنن. براش دعا كنين

 ** 5 شنبه كه ميخواستيم بريم خونه ي مامان جونم رفتم پيش نگار و گفتم محض تنوعم كه شده هر مدلي كه عشقت ميكشه به اين موهاي من بده  ( خودم خيلي اعصابم نميكشه با موهام ور برم  ) ... بعد از يه كم نگاه كردن! به من ( نه اين كه تو اين 5 سال منو نديده بود ) اعلام كرد كه چه مدلي بيشتر بهم مياد و شروع كرد... هي يه ذره به موهام پوش ميده يه خروار قسمم ميداد كه اونجا از در و ديوار بالا نرم و شيطنت نكنم . دوباره يه ذره ديگه موهامو پوش ميداد و به 124 هزار پيامبر قسمم ميداد كه با پدرام شوخي شهرستاني! نكنم كه موهام خراب نشه و پوشش نخوابه و ... وقتي رسيديم خونه مامان بزرگم كلا پوش موهام خوابيده بود . بدون اين كه هيچ حركت اضافه اي كرده باشم. گفتم اگه نگار موهاي منو ببينه يقينا گريه ش ميگيره . رسيديم اونجا و ساحل (دختر عموي نازنينم)  و آتنا ( دختر عمه ي خوبم) افتادن به جون موهاي منو و با تافت نگهش داشتن . جمعه م كه ميخواستم برگردم خونه مون يه بار ديگه آتنا موهامو پوش داد و تافت رو تقريبا رو سرم خالي كرد. جوري كه وقتي فرداش دست ميزم كه كف سرم دستم ميچسبيد ... ولی در کل از اون مدل خوشم اومد

*** 5 شنبه قرار شد شب خونه مامان بزگرم اينا بمونم. شب وقتي عموم و مامانم اينا رفتن پدامم تا دم در رفت كه بدرقه شون كنه . وقتي اومد بالا و در زد كه يكي در رو براش باز كنه فقط من توي هال بودم. لاي در رو بيست سانت باز كردم و دوباره در رو بستم، دوباره لاي در رو بيست سانت باز كردم و دوباره بستم . دلم براش سوخت و بار سوم در رو كامل باز كردم. وقتي منو ديد يهو ماتش برد . بعد از دو ثانيه روش رو كرد طرف در ساختمون و در حالي كه ميخواست بره پايين گفت: اِ اِ اِ دايي دايي... حالا نوبت من بود كه ماتم ببره كه بچه چرا يهو جني شد   كه ادامه داد: دايي اینو جا گذاشتي دايي بيا اينو ور دار ببر                                      

**** وقتي ميرسم خونه بعد از عوض كردن لباس مدرسه فقط ميشينم پاي كامپيوتر   و وقتي يه كم خستگي م در رفت ميرم تو اتاقم و خودم رو پرت ميكنم رو تختم و به مفهوم واقعي كلمه پخش ميشم رو تختم...  خيلي خسته م ...

***** به شدت قاطي كردم و همه برنامه هام با هم قاطي شده. خودمم به هم ريختم و نميدونم چه جوري از اين وضعيت خلاص بشم ... دلم ميخواد برم يه جايي كه هيشكي دور و ورم نباشه. تنهاي تنهاي تنها باشم. همه جا ساکت ساکت ساکت باشه و تاريك تاريك تاريك. در ضمن بارونم بیاد: شدید شدید شدید. منم برم قدم بزنم اروم آروم آروم. شايد اونجوري احساس آرامش كنم. دلم میخواد کله م رو محکم بکوبونم به دیوار بلکه عقلم برگرده سر خونه زندگی ش و بیاد سر جاش. دارم دیوونه میشم 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:11 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

*جديدترين تفريح ما سر كلاس پرت كردن گچ به همديگه س . تا معلم بدبخت سرش رو ميبره پايين از اينور كلاس به اونور گچ در حال پروازه... سفيد، زرد، آبي، سبز، صورتي ... مانتوي منو كه انگار تو گچ تَفت دادي ... دبیرستان و جَوِشم نتونست ماها رو آدم کنه  .

**هديه روز دانش آموزمون 2 تا بود. يكي يه اردوي يه روزه توي كردان . اون يكي م يه روز تمام دانش آموز محوري بود. سر صف كه وايساده بوديم از بين داوطلبا مدير و ناظم و مسئول امور مالي و مسئول كامپيوتر و ... انتخاب كردن. يك روز تمام مدرسه رو هوا بود . خنده دار ترين قسمتش انتخاب دكتر نكويي بود. يكي از پيش دانشگاهيامون كه خيلي م لاغره شده بود دكتر. هر كي ميرسيد بهش ميگفت: دكتر راز موفقيتتون تو لاغري چي بوده؟  ( آخه خود دكتر نكويي ميگه: هر بار اومدم رژيم بگيرم يه اتفاقي افتاد كه منصرف شدم ...) من شده بودم مسئول كامپيوتر. كلا دوتا مسول كامپيوتر تو مدرسه داريم. جانشين اون يكي كه نشسته بود پاي كامپيوتر و داشت بازي ميكرد ! منم كه محض رضاي خدا يه كارم نكردم. آخه كاري نبود همه بيكار بودن . توي زنگ تفريح يه آن ديديم يكي ( كه بعدا معلوم شد مسئول امور مالي كوچك! بوده) داره از پشت بلندگو ميگه: بچه هايي كه شهريه دادن بيان نصف شهريه هاشون رو پس بگيرن. اضافي اومده !! ( ما چون غیر انتفاعی هستیم 1800 شهريه داديم! یقینا اگه دکتر نکویی این رو مشینید سکته میکرد ) به مديرمون گفتم: دارم يه دل سير مدرسه رو نگاه ميكنم چون ميدونم كه تا ظهر بچه ها با خاك يكسانش ميكنن ! مدیرمون:  ... جالب اينجا بود كه مدير هيچ مشكلي با اين دلقك بازياي  بچه ها نداشت . با اين كه مديرمون خيلي منظم و دقيق و جديه اما خب وقتي مدرسه رو پسرده دست ما يعني سپرده دست ما ديگه   !

***به مدير كوچك! ( يكي از بچه هاي دوم يا سوم بود) گفتم: خانوم براي سرودي كه بايد روز تولد امام رضا اجرا كنيم بايد حتما لباس مدرسه تنمون باشه؟ 

- نه عزيزم ميتونين لباس شب بپوشين ( داشت کاملا جدی حرف میزد )

- ميشه خود مدرسه برامون لباساي يه شكل سفارش بده؟

- ! آره عزيزم ترتيبش رو ميدم

- حركات موزونم جزو سرودمون هست؟

- آره آره. حتما ...

اون روز خيلي خوش گذشت. خيلي خنديديم. مدرسه رسما رو هوا بود. کویت مجسم بود اون روز ...

 ***روز قبل از اين كه بريم كردان زنگ زدم به دایی م. گفتم دايي دارن ميبرنمون كردان. چي بپوشم؟ گفت: ببين من 2 روز پيش اونجا بودم. خيلي سرد نيست . يه تي شرت بپوش با يه سويي شرت. يه كاپشنم ببر اگه سردت شد... من با خودم اينا رو بردم: يه بلوز آستين سه ربع(؟) نسبتا گرم، يه مانتوي پاييزي، يه سويي شرت، يه كاپشن فوق العاده گرم، يه شلوار جين، يه شلوار كه معمولا وقي هوا خيلي سرده زير شلوار مدرسه يا بيرونم ميپوشم ... اونجا همه ي اينا رو با هم تنم كردم!   ولي بازم از سرما ميلرزيدم! از نظر عرضي 80 برابر شده بودم . تازه وقتي اونجا ديدم خيلي هوا سرده هم اون شلواره رو پوشيدم هم شلوار مدرسه م رو. روي اون دوتام شلوار جينم رو پوشيدم !! بعدشم یه پتو برده بودم از این پتو جمع و جور مسافرتیا. اونم یه ساعت پیچیده بودم دور خودم   اونجا خيلي خوش گذشت با اين كه تقريبا همگي قنديل بستيم. آخه دقيقا همون روزي بردنمون كه بارون ميومد . ولی خود بارونشم یه صفایی داشت. وضع هر چی بود باعث نشد ما مسخره بازی در نیاریم و فیلم نگیریم و خاطره یه روز خوش رو ثبت نکنیم .

**** توي راه كه داشتييم ميرفتيم ديدم يهو يكي از بچه ها گفت: اين دبيرستانه رو ببينين . كوفتشون شه الهي ... يه نگاه انداختم به اسم مدرسه كه ديدم اين همون دبيرستان پدرامه   (پسر عمه م) امسال مدرسه شون جاش با ساختمون بغلي ش عوض شده. الان توي اون ساختموني كه قبلا اينا توش بودن پيش دانشگاهيا هستن. مدرسه شون فوق العاده خوشگل بود. الهي تو حلقومشون گير كنه . به پدرام گفتم: ببين ما اون روز 2 تا اتوبوس بوديم پر از دانش آموز. تك تكمونم گفتيم الهي تو حلقومتون گير كنه .خلاصه اگه يه وقتي مدرسه رو سرتون خراب شد بدون آه "...." يا ( اسم مدرسه سانسور شد !) گرفتتون .

*****چون اسم مدرسه مون يه جورايي! به امام رضا   ربط داره يه جشني داشتيم در رابطه با تولد اما رضا كه در مورد اونم بعدا مينويسم

پ.ن: ناراحتم ولی دلیلش رو پیدا نمیکنم

پ.ن۲: دلیلشو پیدا کردم ولی نمیدونم چه جوری حلش کنم

پ.ن۳: چه کیفی میده وقتی که در حال انفجاری از شدت ناراحتی بشینی و همه چیو براش توضیح بدی. از چیزایی که باعث ناراحتی ت شدن بگی   از این بگی که دیگه طاقتت تموم شده و اون با یه لبخند به حرفات گوش کنه. تا آخرش ساکت بمونه و اجازه بده خودتو تخلیه کنی و اخرشم با یه لبخند گرم و دو تا جمله آرومت کنه ... تجربه ثابت کرده وقتی سر یکی غر میزنم و همه ی مشکلاتمو براش توضیح میدم حالم خیلی بهتر میشه و حسابی آروم میشم. من نمیدونم اگه نگار و المیرا و تارا و زینب و فرانکو نداشتم چی کار میخواستم بکنم؟ بچه ها واقعا ازتون ممنونم . مرسی که در کمال صبوری غرغرای منو تحمل میکنین و آرومم میکنین . اگه شماها رو نداشتم یقینا دق مرگ میشدم . امیدوارم بتونم جبران کنم  

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:18 توسط نگار |