تبليغاتX
نگار
مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin
تا یه ماه دیگه وبلاگم سه سالش میشه. یعنی سه ساله که دارم توی این وبلاگ مینویسم. یه خروار دوست خوب نتی دارم و با یه خروار آدم سر و کله زدم. هر موقع میدیدم یکی داره وبلاگش رو میبنده میگفتم من یکی که امکان نداره هیچ وقت بتونم از وبلاگم دل بکنم اما حالا... هنوزم که هنوزه دلم نمیخواد با وبلاگم خداحافظی کنم اما چیکارر میشه کرد؟ یه شرایطی پیش اومده که با اون وجود ترجیح میدم از وبلاگم و اینترنت دور باشم. وبلاگی که همیشه عاشقش بودم... حالا دارم میرم. شاید بشه اسم این خداحافظی رو یه خداحافظی موقت دیگه گذاشت. همه چی دست به دست هم دادن تا دیگه این وضع رو نتونم تحمل کنم. من وقتی برمیگردم که یا این شرایط عوض شده باشه یا بازم توان مقابله باهاش رو داشته باشم. خسته شدم از بس حرف نزدم و هی سکوت کردم. دلم برای همه ی دوستای نتی م تنگ میشه. شاید گهگداری اومد و نظراتم رو خوندم شایدم نه. شاید اومدم بهتون سر زدم شایدم نه. در هر حال امیدوارم زودتر این مشکلم حل شه. شاید تقصیر خودمه. شاید باید زودتر عنوانش میکردم تا اینهمه مدت اذیت نشم. در هر حال سعیی میکنم به زودی زود این شرایط رو تغییر بدم

پس تا بعد خداحافظ

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:46 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

تا اشكان ميره از اتاق بيرون با اسباب و اثاثيه م از روي تخت ميپرم پايين   . ميرم پيشش و كنارش دراز ميكشم. شروع ميكنيم با هم حرف زدن. كلي باهاش حرف ميزنم . هي ميگيم و غش غش ميخنديم . انگار نه انگار كه فاصله سني مون زياده انگار نه انگار كه ساعت از 12 شب هم گذشته . وسط حرفامون بهش ميگم كه چقدر بهش وابسته م در حالي كه بغض كردم بهش ميگم كه دوست ندارم حتي يه روز رو بدون اون ببينم . سعي ميكنم كه اين فكر و خيال شوم رو از ذهنم بيرون كنم. ناخوداگاه فكر ميكنم كه اگه يه روزي اون نباشه منم نيستم من نخواهم بود ... پس خدايا نزار يه روز رو بدون اون ببينم. بهش ميگم كه همه ي دنيا يه طرف و اون يه طرف. ميگم كه وقتي دارمش هيچي ديگه نميخوام نه خانواده اي نه دوستي . الكي نيستش كه.

 وقتي كه چشم باز كردم خونه شون طبقه ي پايين ما بود. هر روز پيشش بودم. خيلي از اوقات كه مامانم ميرفت مدرسه منو ميذاشت پيش اون . بعد از يه مدت يه خونه گرفتن تو كرج. يه پاشون تهران بود و يه پاشون كرج. بازم هر موقع ميومدن تهران من ميرفتم پيشش. وقتي 5 دبستان بودم از اونجا رفتن. خونه شون بهمون دور شده بود ولي در عوض هر هفته خونه شون جمع ميشديم تا اين كه پدربزرگم رفت شمال . رفته بود كه يه سر و ساموني به وضع زميناي ما بده و بعد اونجا موندگار شد. كم كم داشت با دستاش زميناي ما رو آباد ميكرد. آب و هوام كه اونجا عالي بود . پس مامان بزرگ عزيز منم باهاش رفت . حالا يه ماه شماله و يه هفته تهران. بدجوري بهش وابسته شدم. تحمل دوري ش رو ندارم. توي كيف پولم همه ي عكسا رو گذاشتم يه طرف و عكس مامان بزرگم رو ( مامان بابام) يه طرف . هر موقع در كيفم رو باز ميكنم يه كم قربون صدقه ش ميرم و بعد در كيف پولم رو ميبندم . ياد اون روز تو حياط مدرسه مي افتم. وقتي كه عكسش رو ديدم بدجوري دلم هواش رو كرد. هونجور كه عكسشو نگا ميكردم شروع كردم گريه كردن . خيلي آروم اشكام ميومدن ايين تا اين كه فرانك كيف پولم رو توقيف كرد

حالا كنارمه. خودم رو توي آغوشش جا ميدم و لذت ميبرم . بغل گوشم ميخونه : به كس كسونش نميدم به همه كسونش نميدم. به كسي ميدم كه كس باشه پيرهن تنش اطلس باشه. شاه بياد با لشگرش براي پسر كوچيك ترش آيا بدم؟ آيا ندم ...

با لذت به صداش گوش ميكنم درست مث بچگيام . و ميگم خدايا هيچ وقت منو از اين نعمت محروم نكن. خدايا هر موقع موقع ي رفتنش شد منم باهاش ببر كه تحمل نبودش رو ندارم ... كم كم خوابمون ميگيره و ميام عين بچه ي ادم رو تختم ميخوابم ...

 

اين خاطره مال 5 شنبه شب بود. خيلي كيف داد. فردا ( دو شنبه) دارم ميرم خونه شون. دارم ميرم پيش عشقم پيش زندگي م پيش مامان جون عزيزم

نميدونم كي برگردم. اگه دست من باشه كه تا آخر هفته كه تهرانه برنميگردم. اونجام خبري از اينترنت نيست. البته اگه باشه هم من نميام سراغش .

هر موقع برگشتم دوباره به همه سر ميزنم 

پ.ن: برنامه عوض شد. سه شنبه قرار شد برم پیشش...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:12 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

يه سري مدرسه زينب انتخاب كرده بود كه بريم و آزمون ورودي بديم   كه يه مدرسه پيدا شد بيخ گوشمون . پياده ميشه رفت و اومد و خوبي ش اينه كه يه خيابون با شركت بابام فاصله داره... مدرسه مال دكتر نكوئيه و ميگن خيلي عاليه . هم شوهر خاله م تاييدش كرده و هم يكي از همكلاسياي بابام در دوران دانشگاه اونجا براي پيشا زبان تدريس ميكنه .

ديگه بيخيال تيزهوشان شدم. چه قبول شم و چه قبول نشم ديگه نميخوام برم . اگه تا الان اصرار داشتم به خاطر كنكور بود. ميگفتم برم اونجا باهامون براي كنكور كار ميكنن . مگه مرض دارم هم راهم رو دور كنم و هم برم يه مدرسه اي كه بايد توش در حد خودكشي درس بخونم؟  وقتي ديگه كنكور رو برداشتن و شده شرط معدل من به مدرسه اي نياز دارم كه مطالب كتاب رو خوب و درست و حسابي بهمون درس بده نه اين كه كتاب رو بيخيال شه و بچسبه به مطالب اضافي   . من با چند  تا از بچه هايي كه تو راهنمايي فرزانگان بودم حرف زدم ديدم يه سري از مطالب جزئي توي كتاب رو بلد نيستن . خب من نميخوام اينجوري باشم ديگه. بعدشم اين مدارس اينقدر امتحانا رو سخت ميگيرن كه نمره ي بچه ها مياد پايین . منم به همون نمره نياز دارم ديگه ...

شنبه رفتم همون مدرسهه براي مصاحبه و شكر خدا قبول شديم و اينا ديگه

 جواب آزمون تيزهوشانم سه چهار روز ديگه مياد. خب بياد به من چه؟

يه خراوار كلاس تابستوني ليست كردم كه برم ثبت نام كنم . جزو الويت هاشم گيتاره . صداي اين ساز من رو ديوونه ميكنه. عاشقشم .

ديگه اين كه از يك مرداد تا 15 شهريور بايد بريم مدرسه . سه روز در هفته س كه تازه اونم يه روزش تفريحه    جيگرم دراد . خسته نشيم؟ 

پ.ن كارنامه اي: كارنامه م رو گرفتم . يه 75/19 توش دارم كه مال اجتماعيه با يه 5/19 كه مال تاريخه . معدل كل هم شده 97/19   . حالا من سر پل صراط يقه ي اين معلمه رو ميگيرم. مگه الكيه؟  چه جوري دلش اومده 75/19 بزار تو كارنامه ي من؟  ميگه يه تست غلط داشتي كه نيم نمره بود. طبق قانون با مستمر جمع شده و ميانگين گفته شده و در آخر نمره ت شده 75/19 ... آخه من كه به همه ي تستام مطمئن بودم   .

 اصلا فداي سرم فداي يه تار موم . قربون خودمم ميرم  . دست خودمم درد نكنه   . گل كاشتم  

پ.ن برقی : كاشكي برق توي ساعات مشخصي ميرفت . ببينم ميتونن اين بانداي اتاق منو بسوزونن؟ هر بار كه برق ميره اينا يه صدايي ميدن كه من مو به تنم سيخ ميشه . 

 

پ.ن تولدی : تولد ساحل جونم دختر عموی گلمه . عزیز دلم من خیلی این روز رو دوست دارم چون که یه فرشته ی خوب اومده توی جمع فک و فامیلای ما   و همیشه جای یه خواهر نداشته رو برام پر کرده  و مطمئنم اگه یه خواهر داشتم به همین اندازه دوستش میداشتم .امیدوارم که به هر چی که دوست داری برسی  .

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:22 توسط نگار |

مطلب را به بيشترين بفرستيد: Bishtarin

از طرف امین و زهرا به یه بازی دعوت شدم ( هر دو موضوشون همین بود):

 

اگه بهم خبر میدادن که فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده م چیکارا میکردم؟ 

دفتر چه تلفنم رو برمیداشتم و به همه زنگ میزدم. برای حلالیت طلبیدن؟ نه بابا من که کسی رو اذیت نکردم . زنگ میزدم و بر و بچه ها رو خبر میکردم و یه جایی باهاشون قرار میذاشتم. اگه شد خونه اگه نشد بیرون ( در اون شرایط مسلما مامانم موافقت میکرد که بچه ش آرزو به دل نمیره ) بعد میرفت م و خاطراتمون رو باهم مرور میکردیم و برای بار اخر با دوستام میخندیدم   و ازشون حلالیت میطلبیدم . بعدشم تک تکشون رو بغل میکردم  و به همه شون میگفتم که توی زندگی جای ویژه ای داشتن و همیشه به فکرشون بودم و همیشه دوستشون داشتم .

 بعد میومدم و یه دل سیر برای خودم گریه میکردم . حالا دیگه ابغوره گیری تعطیل .

بعدش میومدم و وبلاگم رو آپ میکردم و از همه حلالیت میطلبیدم   . وبلاگم رو هم میسپردم دست یکی که هی آپش کنه و هی همه بیان و برای من فاتحه بفرستن .

 برای بار اخر به گوشه و کنار اتاقم نگاه میکردم. اتاقی که ۱۴-۱۵ ساله دارم توش زندگی میکنم . یک بار دیگه تک تک وسایل اتاقم رو نگاه میکردم و سعی میکردم جای هر کدوم رو برای همیشه توی ذهنم ثبت کنم (نمیشه وسایلام رو با خودم ببرم؟ ).

 برای بار آخر رمانام رو برمیداشتم و ورقشون میزدم. کاری که هرگز ازش خسته نمیشم . بعدشم همه ی آهنگایی که دوستشون دارم و باهاشون خاطره دارم رو یه بار گوش میکردم .

 برای اخرین بار بابام رو بغل میکردم   و بهش میگفتم چقدر دوستش دارم.شایدم یه فیلم مهیج گیر اوردم و نشستم با بابام دیدمش . بعدشم نوبت مامانم بود. حسابی بغلش میکردم و میگفتم اگه گهگداری اذیتش کردم منو ببخشه . بعدشم اشکان رو بغل میکردم و تا جایی که در توانم بود میچلوندمش   و برای بار آخر بهش میگفتم: من عاشق یه پسری م و خیلی دوستش دارم، از همه بیشتر. میدونی اسمش چیه؟   اونم با همین صدای قشنگش میگفت: اشکان .

 دیگه چی کار مونده؟ آهان. خاله هام و دایی م و بقیه رو دعوت میکردم و به همه شون میگفتم که چقدر دوستشون دارم. هر چند خودشون میدونن . به ساحل میگفتم که بابت اون کرمایی که ناخواسته! میریختم منو ببخشه. از بقیه ی فک و فامیلم حلالیت میطلبیدم ( مگه چیه؟ من از راننده سرویسمون هم حلالیت طلبیدم   )

بعدشم مامان جون ( مامان بابام) رو محکم محکم بغل میکردم و تا جون توی تنم بود بوسش میکردم . ازش خواهش میکردم یه لیوان چایی بهم بده ( من فقط چایی های مامان بزرگم رو دوست دارم)

آخ آخ دیدی داشت یادم میرفت؟ برای بار آخر اونی که بدم میاد رو نفرین میکردم و به یکی میسپردم که هر از گاهی که یاد من می افته یه فاتحه برای من بخونه و یه بد و بیراه بگه به اونی که ازش بدم میاد   .

آخ معلمام نباید از قلم بیفتن. میرفتم معلم آمادگی م رو میدیدم . شاید بقیه ی معلم هایی م رو که دوستشون دارم رو میرفتم میدیدم ولی اگه وقت نشد تلفنی باهاشون حرف میزدم

 اختیار همه ی وسایلام رو میدم به مامانم و میگم به هر کی که دوست داشت بده. بعدشم از بقیه خواهش میکردم اگه وقت مردنم عضوی از بدنم به درد میخورد اهداش کنن به مریضا .

 فکر نکنم دیگه کاری توی این دنیا مونده باشه. با هر چیزی که دوست داشتم خداحافظی کردم و ازشون دل کندم ( آره جون خودم تا صد سال دیگه م نمیتونم دل بکنم)  کلی م میگفتم خداجون غلط کردم و ببخشید . امیدوارم که واقعا بخشیده بشم

چقدر خداحافظی سخته ها . وقتی به تموم چیزایی که دوست دارم فکر میکنم و میبیم باید یه روزی ازشون خداحافظی کنم دلم میخواد زار بزنم. حتی فکر کردن به خداحافظي م  برام سخته . آخه اينم شد موضوع؟   مو به تنم سيخ شد. وسطش خودم بغض كرده بودم. بابا اين موضوعا به روحيه ي من سازگار نيست  

 

من همه ی اونایی که برای پست بازی دعوت کرده بودم رو برای این بازی م دعوت میکنم   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط نگار |